تبليغاتX
مستی عشق و شكوه انتظار
 
اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط می زنم
 
از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم
 
اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت می کنم
 
نمی زارم کسی عاشق نباشه ماه بین همه قسمت می کنم
 
وقتی گاهی من و دل تنها میشیم حرفای نگفتنی رو میشه دید
 
میشه تو سکوت بین ما دوتا خیلی از ندیدنی ها رو شنید
 
قصه جدایی ما آدما قصه دو رویی ماست از خودمون
 
دوری من و تو از لحظه عشق قصه سادگی گمشدمون

شاعر: دکتر افشین یداللهی
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:45  توسط اليا  | 

 
عشق یعنی با افق یک دل شدن

یــا لباسی از شقایق دوختن

عشق یعنی با وجود خستگی

بر سر پروانۀ دل سوختن

عشق یعنی داستــانی نـاتـمــام

عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا

عشق یعنی گفتن از احساس موج

در کــنـار حسـرت پـروانـه ها

عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا

عشق یعنی حرف پنهان در نگاه

عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس

عمق سـایـه روشن دشت پگـاه

عشق یعنـی قـصۀ یک آرزو

عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب

عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان

عشق یعنی وصف یک انسان خوب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:38  توسط اليا  | 

 
عشق نمی پرسه تو کی هستی؟
عشق فقط میگه: تو مال منی .
عشق نمی پرسه اهل کجایی؟
فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟
فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .
عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟
فقط میگه: همیشه با منی .
عشق نمی پرسه دوستم داری؟
فقط میگه: دوستت دارم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 9:29  توسط اليا  | 

 
زندگی چه کوتاهست

و چه بلند!

کوتاه برای فراموشی

و بلند برای عاشقی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:35  توسط اليا  | 

 

تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــرداشـــتن
تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـر داشـتـن
در بـهشــــت آرزو ره ِيـــــــــــافتـــــن
هـر نفس شـهدي به ساغـر داشتـن
روز در انـــــواع نعمــــت هــا و نــــــاز
شب بتي چـون مـاه در بــــر داشـتن
جــــاويدان در اوج قـــــدرت زيسـتــن
ملـــــک عـــالـم را مسـخــر داشـتـن
بر تو ارزاني که مــا را خوشتر اسـت
لــــذت يک لحضــــه مـــــادر داشــتن 

   مامانای عزیزم روزتان مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:11  توسط اليا  | 

عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه

او که چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین

آسمانی بودنت باشد همین

چون کویری تشنه باشی بی قرار 

گویی هردم آسمان بر من ببار

عشق یعنی حسرت پنهان دل

زندگی در گوشه ویرانه دل

عشق یعنی جان دهی بر پای دل

موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه

عشق یعنی سایه ای در یک خیال

آرزویی سرکش و گاهی محال

عشق یعنی کوچه ای دور و دراز

با هزاران سختی و شیب و فراز

عشق یعنی عطر گل های بهشت

عشق یعنی زندگی و سر نوشت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:10  توسط اليا  | 

بس که لبریز شد از عشقت دل تنها

 دوست دارم دل سپارم به موج دریاها

یا که بگریزم از عالم خاکی

یا بگذرم از سهمگین ترین طوفانها

زیر پای تو را در شب عشق

پر کنم از قطره های روشن الماس

پر کنم در شب عشق لحظه هایت را

از عطر سکر آور گل یاس و شب بوها

ای بهانه دلتنگی بگذار از دریچه عشق

با بال تو پرواز  را فراگیرم

چون غباری در دلت فرو ریزم

همچو سایه به دلت بیاویزم

زندگی با تو لحظه های شیرین است

حتی قهر و نگاه دلگیرت

دگر از زندگی چه می خواهم

که پرشده از لحظه های رنگینت

دوست داشتنها زیبا بوده و هست

لحظات قشنگ دیدارت

من به پایان دگر نیندیشم

که همین امروز خوش است

و همین لحظه خواستنها

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:40  توسط اليا  | 

 
زیر پلکت سایه بانم میدهی؟
سوختم آیا پناهم میدهی؟
آتشی افتاده بر جان و دلم
قطره آبی بر لبانم میدهی؟
میهمان جان جانان گر شوم 
میزبانی را نشانم میدهی؟
تا بیاسایم دمی در پای عشق 
زیر چترت سرپناهم میدهی؟
ای جواب پرسش بی پاسخم 
عشق را آیا نشانم میدهی؟
رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو
در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 8:52  توسط اليا  | 

 
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 8:38  توسط اليا  | 

آخرای سال ۱۳۸۷ برای من خیلی به یاد ماندنی شد ... من به گمشده خودم که همیشه انتظار می کشیدم بیاد رسیدم ... اونی که نگاه و کلامش سرشار از عشق و دوست داشتنه ...

او همانطور که انتظارش را می کشیدم با دستانی پر از گل رز سرخ و قلبی پاک و عاشق آمد و دنیای مرا رنگی تازه بخشید ... او سرشار از پاکی و صداقت و یک رنگی و صفاست ...

***

۲۷/۹/۱۳۸۷ مصادف با عید سعید قدیر خم ما باهم نامزد شدیم و پیوند اولیه عشق و محبت بین ما بسته شد و در ۲۵/۱۲/۱۳۸۷ ما به عقد هم درآمدیم و پیوندمان را استحکام بخشیدیم... و تا امروز که دوباره تصمیم گرفتم وبلاگ نویسی کنم عاشقانه در کنار هم لحظات را سپری کرده ایم ...

محمد همان غریبه دیروز و آشنای امروز من است ... همان کسی است که عشق و دوست داشتن را با قلب مهربانش برایم معنا کرد...

امیدوارم همه جوانها یک روز به گمشده خویش برسند و عاشقانه زندگی کنند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 7:43  توسط اليا  |