اشتباه ...
شاعری قبله نما را گم کرد
سجده بر مردم کرد !
آرامش ...
شاعری وام گرفت
شعرش آرام گرفت !
سرقت ...
شاعری آینه ای را دزدید
روی آیینه مسروقه نوشت :
بیدلی در همه احوال خدا با او بود !
براعت استهلال ...
تاجری مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند !
رابطه ...
شاعری ضربت خورد
تاجری شعرشناس
در ته حجره خود
شربت خورد !
ذوق ...
شاعری خانه نداشت در خیابان خوابید
شهرداری سر ذوق آمد و اقدامی کرد !
جابه جایی ...
نانوائی ز قضا شاعر شد
شاعری را غم نان کاسب کرد !
ترحم ...
شاعری خرما را با خدا قافیه کرد
تاجران رحم به حالش کردند
ناقدان شاعر سالش کردند !
طبق معمول ...
شاعری پول نداشت
ناصحانش گفتند : « لااقل حال بده! »
طبق معمول نداشت !
سرعت چاپ ...
شاعری بیل به دست
در ستیزی ابدی
با خودش می جنگید
زخم می خورد و به رسم فقرا خون می داد !
کندذهنی که به تندی قلمش می چرخید
هر کتابی می ساخت ـ بر سر چاپ نمی کرد درنگ
تیز بیرون می داد !
من دلم مي خواهد ، در دم صبح بهار
شاخه اي از گل ياس ، بوته اي از گل نرگس ،بغلي از گل سرخ
همه را برگيرم ، و بسازم سبدي از پر طاووس سپيد
تا دهم هديه به آنان که نوازش دادند
غنچه عشق و وفاداري را....
ای کاش می دانستی
که چقدر برای قلب کوچکم بزرگی
شبهای زیادیست که عشق تو همچون مهتاب
در آسمان دلم طلوع کرده
و روزها خورشید گرمی بخش نفسهایت
گرمای روزهای ناامید و سرد من است
ولی امشب تنهایم
ای کاش می دانستی
چقدر برای قلب کوچکم بزرگی
باكه بايد گفت؟ کجا باید سخن سرداد؟ در زیر کدامین آسمان. زیر کدامین کوه.
که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه.
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد. کجا باید سخن سرداد؟
فضا خاموش، درگاه خدا دور است.
زمين كر، آسمان كور است.
نمي خواهم بميرم. با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زيبا. اگر دون و اگر والا. من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوستر دارم.
به دوشم گرچه بار غم توان فرساست. وجودم گرچه گرد آلود سختيهاست.
نمي خواهم از اينجا دست بردارم.
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب و نازنين بسته است.
دلم با صد هزاران رشته با اين ابر، با اين ماه، با اين مهر، با اين خاك، با اين آب پيوسته است.
مراد از زنده ماندن امتداد خورد وخوابم نیست. توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج وعذابم نیست.
هوای همنشینی با گل وساز و شرابم نیست.
جهان بيمار و رنجور است. دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زیست.
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوان مرديست.
نمي خواهم بميرم، تا محبت را به انسانها بياموزم.
بمانم تا عدالت را بر افرازم بيفروزم. خرد را، مهر را، تا جاودان بر تخت بنشانم.
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم.
چه فردایی، چه دنیایی، جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است.
نمي خواهم بميرم اي خدا، اي آسمان، اي شب.
نمي خواهم، نمي خواهم، نمي خواهم مگر زور است.
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندیِ ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ![]()
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند
قاب عكس توست اما شيشه ي عمرمن است
بوسه بر مويت زنم ترسم كه تارش بشكند
تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
چگونه بی تو سر كنم
چگونه شب سحر كنم
بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم
بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم
بدون تو یه ماهی بدون تنگ
بدون تو سكوت مرده ای خموش
بدون تو ستاره ای بی فروغ
بدون تو پرنده ای شكسته بال
بدون تو شبم - شبی كه ندارد او سحر
بدون تو غروب غم گرفته ام
بدون تو یه ابر تكه پاره ام
بدون تو...
نمی كنم بدون تو زندگی
بدون هیچ معطلی